داستان
هیچچیزی بدتر از یه رمان نیست که از اول تا آخرش پر از بدبختی باشه و حتی یه ذره هم خبری از پیروزی و خوشی توش نباشه! داستان اوفلیا دقیقاً از همون مدلهاست؛ پرنسسی بیدفاع که اطرافیانش فقط ازش سوءاستفاده میکنن و آخر سر هم ولش میکنن تا با مسمومیت بمیره.
برای همین وقتی یه کتابخون معمولی چشم باز میکنه و میبینه توی بدن اوفلیا گیر افتاده، خیلی زود میفهمه که برای زنده موندن چارهای جز رسیدن به تاجوتخت نداره. البته نامشروع بودنش و اینکه دختر واقعی پادشاه نیست، کار رو براش سخت میکنه. اما یه برگ برنده هم داره: مادرش کاهن اعظم معبد سلطنتیه. اوفلیا وانمود میکنه که آیندهی خودش رو دیده؛ آیندهای که توش ملکه شده. پادشاه هم کمکم به «پیشگوییهاش» اعتماد میکنه و برای تصمیمهای مهمش از راهنماییهای اوفلیا کمک میگیره.
اما اوفلیا حتی با حمایت پدرش هم میدونه کنار زدن رقبای سیاسیاش اصلاً کار راحتی نیست. حالا باید دید قهرمان جدید داستان میتونه با همین حقه و کلک خودش رو به تاجوتخت برسونه و مهمتر از همه، این بار یه پایان خوشتر برای خودش رقم بزنه یا نه؟
قفسهی من
از کاغذ تا صفحهی نمایش
انیمههایی که از روی همین اثر ساخته شدن، و ادامهها و داستانهای فرعیاش.
شخصیتها
سازندگان
آمار خوانندگان هیکاری
همهی این عددها از امتیازها و فهرستهای کاربران همین سایت ساخته میشن.
توزیع امتیازها
وضعیت خوانندگان
جامعه
هر کاری اینجا انجام بدی برایت امتیاز و نشان میاره.
سطح مشارکت:
امتیاز تو
از ۱ تا ۱۰ امتیاز بده.
خوندنش چه حسی داشت؟
یکی رو انتخاب کن.
محبوبترین شخصیت
این تگها چقدر درستن؟
با ▲ و ▼ بگو هر تگ چقدر با این اثر جوره.
با ▲ و ▼ بگو هر پیشنهاد چقدر بهجاست.