داستان
دوست دوران بچگیم "ماگاری"، بهعنوان قدیسه انتخاب شده. از این به بعد اون باید در پایتخت سلطنتی همیشه لبخند به لب داشته باشه و توی کلاسهای آداب معاشرت و رقص شرکت کنه؛ زندگیای خفقانآور که قراره اون رو از پا دربیاره.
از اونجایی که ماگاری از بدو تولد کنار من بوده، طبیعتاً یک فکر بیشتر به ذهنم نرسید. با کمی احساس تنهایی، دوست دوران کودکیام رو که با تمام توان و در حالی که هنوز دستهاش بسته بود، تلاش میکرد فرار کنه، به سمت شوالیهای که برای بردنش اومده بود هل دادم...
«آلیستاااااااااااار!!»
احساس کردم صداش پر از کینه بود، ولی احتمالاً فقط من اینطور تصور کردم.
بهعنوان آخرین تلاش بیفایدهاش برای مقاومت، از من خواست تا برای بدرقهاش تا پایتخت همراهیش کنم؛ اما اون هم بدون مشکل به پایان رسید.
«خب، حالا که اینم تموم شد، من دیگه برمیگردم خونه. موفق باشی ^^»
قفسهی من
از کاغذ تا صفحهی نمایش
انیمههایی که از روی همین اثر ساخته شدن، و ادامهها و داستانهای فرعیاش.
شخصیتها
سازندگان
آمار خوانندگان هیکاری
همهی این عددها از امتیازها و فهرستهای کاربران همین سایت ساخته میشن.
توزیع امتیازها
وضعیت خوانندگان
جامعه
هر کاری اینجا انجام بدی برایت امتیاز و نشان میاره.
سطح مشارکت:
امتیاز تو
از ۱ تا ۱۰ امتیاز بده.
خوندنش چه حسی داشت؟
یکی رو انتخاب کن.
محبوبترین شخصیت
این تگها چقدر درستن؟
با ▲ و ▼ بگو هر تگ چقدر با این اثر جوره.
با ▲ و ▼ بگو هر پیشنهاد چقدر بهجاست.