داستان
نیمهشب، با صدایی که توی اتاقم میپیچید از خواب بیدار شدم و با یه جفت «پا»ی ترسناک روبهرو شدم. از اون شب به بعد، اون موجود بدون اینکه خودش رو نشون بده، انگار فقط میخواست حضورش رو به من یادآوری کنه و توی اتاقم موند. کمکم، درست مثل تاری که دور طعمهاش تنیده میشه، وارد زندگی من شد تا اینکه بالاخره خودش رو نشون داد. چیزی که دیدم، یه «هیولای بینام» فوقالعاده زیبا بود.
مقاومت فایدهای نداشت؛ هیولا دستش رو به سمتم دراز کرد و من نه راه فراری داشتم و نه میتونستم در برابرش مقاومت کنم. در حالی که سعی میکردم وجودش رو از معشوق و دوستهای شکاکم پنهون کنم، زندگی عجیب و غریب ما با هم شروع شد. کمکم حواس و احساساتی که بهعنوان یه انسان داشتم، شروع به از بین رفتن کرد و زندگی عادیام هم داشت فرو میپاشید. درست وقتی فهمیدم چه چیزی انتظارم رو میکشه، با یه تصمیم بزرگ روبهرو شدم.
همون زمانی که اون هیولا برای اولین بار خودش رو به من نشون داد، مردم هم با مجموعهای از قتلهای عجیب و غریب روبهرو شده بودن. همین باعث شد به این فکر کنم که شاید بین اون قتلها و همخانه زیبا اما وهمآورم ارتباطی وجود داشته باشه.
قفسهی من
از کاغذ تا صفحهی نمایش
انیمههایی که از روی همین اثر ساخته شدن، و ادامهها و داستانهای فرعیاش.
شخصیتها
سازندگان
آمار خوانندگان هیکاری
همهی این عددها از امتیازها و فهرستهای کاربران همین سایت ساخته میشن.
توزیع امتیازها
وضعیت خوانندگان
جامعه
هر کاری اینجا انجام بدی برایت امتیاز و نشان میاره.
سطح مشارکت:
امتیاز تو
از ۱ تا ۱۰ امتیاز بده.
خوندنش چه حسی داشت؟
یکی رو انتخاب کن.
محبوبترین شخصیت
این تگها چقدر درستن؟
با ▲ و ▼ بگو هر تگ چقدر با این اثر جوره.
با ▲ و ▼ بگو هر پیشنهاد چقدر بهجاست.